تبليغاتX
.: نازی بدون نازگلک :.
دیگه از نازی چیزی نمونده

یک نظر بر ابر کردم باریدن گرفت

یک نظر بر یار کردم نالیدن گرفت

 

تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از ما گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:4  توسط یه نازی بدون نازگلک | 
سلام با......

یک سال گذشت ......با همه ی چیزایی که داشت....

روزی بود که اصلا نمی تونم فراموش کنم....هر لحظه امروز به فکرش بودم.....روزی که سرنوشت ما رو عوض کرد.....

به خاطر همه ی بدی هایی که در حقت کردم منو ببخش.....

تو رو خدا منو ببخش.....من که اصلا نمی تونم باهات رو به رو بشم...

ولی امیدوارم هر جا که هستی سلامت و موفق و سربلند باشی....و از ته دل آرزو می کنم خوشبخت بشی....می دونی هنوزم به کسی که می خواد در آینده ی (تو رو خدا   نزدیک) باهات زندگی کنه حسودیم می شه......

برام دعا کن.....خیلی نیاز دارم.....

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 دی1384ساعت 23:52  توسط یه نازی بدون نازگلک | 

شاید حرف آخر

میخوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزارو یک طرف ٬ همه حواسم به شماست

وقتی نمیبینم تورو٬ چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی میشه٬ هوارو واسه کی بخوام

انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یک بود و نبود

یه جور واقعی تورو حس میکنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق میکنم

صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هرکی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده


دیگه این وبلاگ آپدیت نخواهد شد٬ سرنوشت این وبلاگ بدست نازگلک سپرده میشود که هر طوری که خواست باهاش رفتار کنه. اگه خواست بزاره به همین حال بمونه٬ اگه خواست حذفش کنه٬ اگه خواست آپدیتش کنه٬ اگه خواست از تجربیات جدیدش بنویسه و ...

نمیخوام با نوشته هام نازگلک رو عذاب بدم.
من هم تا چند وقت دیگه با وبلاگی برخواهم گشت (البته بطور حتم نه با موضوع عشق!). هر وقت که وبلاگ جدیدم آماده شد به دوستانی که لطف دارن و سر میزنن خبر خواهم داد.تا آن موقع خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 18:32  توسط یه نازی بدون نازگلک | 

سلام.

حال همه ی ما خوب است.

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.

با این همه عمری اگر باقی بود٬

طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان.

 

تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

 ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

 

راستی خبرت بدهم خواب دیده ام

 خانه ای خریده ام

 بی پرده، بی پنجره، بی در، بی دیوار

 هی بخند

 بی پرده بگویمت

 چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما میگذرد

 باد بوی نامهای کسان من میدهد.

 یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

 

نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،

بی حرفی از ابهام و آینه،

 

از نو برایت مینویسم:

 

حال همه ی ما خوب است،

 اما تو باور نکن.

 


راستی دعا برای نازگلک رو فراموش نکنین.

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1384ساعت 11:9  توسط یه نازی بدون نازگلک | 

كسی ديگر نمی كوبد در اين خانه متروك را

كسی ديگر نمی پرسد چرا تنهای تنهايم

و من چو شمع می سوزم ديگر هيچ چيز از من نمی ماند

و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم

درون كلبه خاموش خويش اما كسی حال من غمگين نمی پرسد

و من دريايی پر اشكم كه طوفانی به دل دارم
                      
درون سينه پر جوش خويش اما كسی حال من تنها نمی پرسد
                          
و چون تك درخت زرد پاييزم كه هر دم با نسيمی می شود برگی جدا ازمن

و ديگر هيچ از من نمی ماند.

     


اگر مجالی بود و نیرویی مینویسم آنچه روزگار بر ما روا داشت و دیگر نشانی از من باقی نخواهد گذاشت.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 23:4  توسط یه نازی بدون نازگلک |